نوشته‌هایی با برچسب "داستان کودکانه ستاره و چوپان"

داستان کودکانه ستاره و چوپان داستان کودکانه ستاره و چوپان

يك شب، شانه ى فيروز ه اى از دستش افتاد. لاى ابرها ليز خورد و افتاد توى يك صحرا، پيش پاى يك چوپان تنها. چوپان زير درخت نشسته بود و نى می زد. شانه ى فيروز ه اى را ديد و برداشت