نوشته‌هایی با برچسب "داستان بچه گانه"

شعر کودکانه آشپزی بابا شعر کودکانه آشپزی بابا

حالا غذا پختن بر عهده ی باباست یک شانه تخم مرغ

شعر زیبای چشمه و سنگ از ملک الشعرای بهار شعر زیبای چشمه و سنگ از ملک الشعرای بهار

جدا شد یکی چشمه از کوهسار به ره گشت ناگه به سنگی دچار

شعر امام رضا از یکی از شاعران عزیز کشورمان شعر امام رضا از یکی از شاعران عزیز کشورمان

امروز از پشت ضریح آهسته بوسیدم تو را دور تو پرپر می زدم همراه با پروانه ها

شعر زیبای توانا بود هر که دانا بود از شعر بزرگ کشورمان فردوسی شعر زیبای توانا بود هر که دانا بود از شعر بزرگ کشورمان فردوسی

توانا بود هر که دانا بود به نام خداوند خورشید و ماه که دل را به نامش خرد داد راه جز او را مدان کردگار سپهر فروزنده ی ماه و ناهید و مهر

شعر کودکانه بچه ی گل شعر کودکانه بچه ی گل

یه گل داریم تو گلدون که خیلی شاد و زیباست یه دونه غنچه داره که بچه ی گل ماست مامان اجازه داده

شعر کودکانه شیرجه شعر کودکانه شیرجه

یک مگس افتاده است توی سینی ، نیمه جان چون زده او شیرجه صاف توی استکان

شعر زیبای دعا شعر زیبای دعا

شب که میشه ستاره ها راهی آسمون میشن دور و بر ماه میشینن همدل و همزبون میشن

شعر کتاب و باد برای کودکان عزیز شعر کتاب و باد برای کودکان عزیز

تو کوچه راه می رفتم که باد اومد کنارم فهمیده بود تو دستم کتاب قصه دارم

شعر کودکانه خنده مثل یک اتو شعر کودکانه خنده مثل یک اتو

نوک سوزن رفته است توی دست مادرم می دوم از گوشه ای پارچه می آورم

شعر کودکانه درخت از غلامرضا بکتاش شعر کودکانه درخت از غلامرضا بکتاش

درخت اجازه داده روصندلی بشینیم رومیزای چوبی مون میوه هاشو بچینیم

داستان کودکانه دو سنگ داستان کودکانه دو سنگ

دو تا سنگ بودند، يكي سياه، يكي سفيد. يكي اينور رود، يكي آ نور رود. سنگ ها دوست داشتند كنار هم باشند. باهم درد دل كنند. رازهايشان را به هم بگويند

داستان کودکانه بشقاب جادویی و بچه غول داستان کودکانه بشقاب جادویی و بچه غول

یک روز بشقاب جادویی صدای گریه شنید. به طرف صدا رفت.بچه غول را دید که نشسته بود و گریه می کرد.پرسید : « چرا گریه می کنی؟ » بچّه غول،بلندتر گريه كرد.بشقاب جادویی پرسید: « پدر و

داستان کودکانه بشقاب مریض داستان کودکانه بشقاب مریض

شعرهای زیبای کودکانه - گلچینی از بهترین شعرهای بچه گانه - اشعار بسیار زیبای کودکان در سایت کودکان ما

داستان کودکانه ستاره و  آب داستان کودکانه ستاره و آب

ستاره، هر شب بدو بدو می رفت تا آخر دريا. آن جا كه آسمان به آب نزديك بود. می رفت تا توى آب، عكس خودش را تماشا كند. ببيند كه چه طورى برق می زند، چه قدر قشنگ است .

داستان کودکانه ستاره و شب داستان کودکانه ستاره و شب

یک ستاره بود که یک شب داشت . شبش را خیلی دوست داشت. غروب ها که خورشید می رفت پش کوه ، شبش را پهن می کرد و می نشست رویش. آن وقت بقیه ی ستاره ها یکی یکی می آمدند

داستان کودکانه ستاره و چوپان داستان کودکانه ستاره و چوپان

يك شب، شانه ى فيروز ه اى از دستش افتاد. لاى ابرها ليز خورد و افتاد توى يك صحرا، پيش پاى يك چوپان تنها. چوپان زير درخت نشسته بود و نى می زد. شانه ى فيروز ه اى را ديد و برداشت

داستان کودکانه کلاه داستان کودکانه کلاه

بچّه ها از كول هم بالا رفتند و یک نَردبان شدند. بچّه اي كه سَرِ نَردبان بود دستش را دراز كرد و كُلاه را برداشت. بچّه ها، كُلاه را نجات دادند. بابابزرگي از راه رسيد

داستان بچه گانه بزغاله عینکی داستان بچه گانه بزغاله عینکی

يك بزغاله بود عينكى.وقتى عينك داشت همه چيز را بزرگ می دید.وقتى عينك نداشت همه چيز را كوچك می دید. يك روز رفته بود به صحرا، يك توله سگ ديد.فكر كرد گرگ است.پا گذاشت

قصه کدوی قل قلی زن قصه کدوی قل قلی زن

پيرزن گفت «مي روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»

قصه کدوی قل قلی زن قصه کدوی قل قلی زن

پيرزن گفت «مي روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»