نوشته‌هایی با برچسب "داستان بچه گانه قابلمه"

داستان بچه گانه قابلمه داستان بچه گانه قابلمه

قابلمه داشت غذا می پخت . خاله سوسکه را گوشه آشپزخانه دید . جیغ کشید و از حال رفت. دیگر نتوانست غذا را بپزد. ظهر شد آشپزباشی آمد که غذا را بکشد. دید غذا نپخته است. با خودش گفت