یک اسم و چند قصه - ناصر کشاورز

شعرهای زیبای کودکانه - گلچینی از بهترین شعرهای بچه گانه - اشعار بسیار زیبای کودکان در سایت کودکان ما

عینک

چند تا بچّه توی کوچه، توپ بازی می کردند. یکی از بچه ها عینکی بود. یک دفعه توپ پرواز کرد و خورد به عینک بچه عینکی. عینک پرتاب شد روی شاخه ی یک درخت. روی شاخه خانه یک کلاغ بود.

کلاغه با شیشه های عینک برای خانه اش دو تا پنجره درست کرد. بعد هم از پشت پنجره ها به بیرون نگاه کرد و گفت : وای ، وای ، دنیا چقدر تار شده است!

آن وقت عینک را انداخت پایین. عینک افتاد جلوی پای بچه عینکی. بچه عینکی ، عینک اش را برداشت و  آن را به چشم هایش گذاشت و با خوشحالی گفت : دنیا بدون عینک چقدر تار بود!

از رشد کودک  

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :