پرواز لباس ها - قصه های من و مامان

شعرهای زیبای کودکانه - گلچینی از بهترین شعرهای بچه گانه - اشعار بسیار زیبای کودکان در سایت کودکان ما

پرواز لباس ها

داشتم توی اتاقم که در طبقه دوم است درس می خواندم. جلوی اتاق من یک ایوان است که مادر طنابی به آن بسته و لباس های شسته را روی آن می اندازد.

یک روز مادر لباس های زیادی را به طناب آویخته بود. لباس ها نمی گذاشتند نور کافی توی اتاق من بیاید. در را باز کردم و لباس ها را به کناری زدم. اما چند تا از لباس ها پایین افتادند. مادر با زحمت زیاد آن ها را شسته بود. اگر می فهمید که آن ها را انداخته ام ، خیلی ناراحت می شد . قلاب ماهیگیری بابا را که نخ آن بی رنگ بود ، آوردم و از همان بالا لباس ها را با قلاب بالا کشیدم. ناگهان صدای جیغی از پایین آمد. از پله ها پایین رفتم. مادر ترسان و لرزان گفت : « باور می کین؟ با چشم های خودم دیدم لباس ها پرواز می کردند!»

از کتاب : قصه های من و مامان

نویسنده : ویولت رازق پناهی

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :