ماجرای اسیری و شهادت دو طفلان مسلم ابن عقیل (ع)

ماجرای اسیری و شهادت دو طفلان مسلم ابن عقیل (ع)

چون امام حسين عليه السّلام به درجه رفيع شهادت رسيد اسير كرده شد از لشكرگاه آن حضرت دو طفل كوچك از جناب مسلم بن عقيل و آوردند ايشان را نزد ابن زياد، آن ملعون طلبيد

ماجرای و داستان اسارت و شهادت دو طفلان حضرت مسلم ابن عقیل (ع)

از آنجا که واجب است پدر و مادر  به فرزندان خویش در کنار سایر تعالیم دینی واقع تاریخی را نیز به فرزندان خویش بیاموزند بر خود لازم دانستم که از منابع معتبر ماجراهای تاریخی را بیان کنم تا اولیاء محترم بتوانند در کمال صحت مطالب را پس از مطالعه با زبان مناسب به فرزندان خویش انتقال دهند باشد که این انتقال بهانه ای برای نجات و شفاعتمان قرار گیرد.

 اگر چه واقعه شهادت آنها بعد از يك سال از قتل مسلم گذشته واقع شده ؛ شيخ صدوق به سند خود روايت كرده از يكى از شيوخ اهل كوفه كه گفت  :  چون امام حسين عليه السّلام به درجه رفيع شهادت رسيد اسير كرده شد از لشكرگاه آن حضرت دو طفل كوچك از جناب مسلم بن عقيل و آوردند ايشان را نزد ابن زياد، آن ملعون طلبيد زندانبان خود را و امر كرد او را كه اين دو طفل را در زندان كن و بر ايشان تنگ بگير و غذاى لذيذ و آب سرد به ايشان مده آن مرد نيز چنين كرده و آن كودكان در تنگناى زندان به سر مى بردند و روزها روزه مى داشتند، و چون شب مى شد دو قرص نان جوين با كوزه آبى براى ايشان پيرمرد زندانى مى آورد و به آن افطار مى كردند تا مدّت يك سال حبس ايشان به طول انجاميد، پس از اين مدّت طويل يكى از آن دو برادر ديگرى را گفت كه اى برادر مدّت حبس ما به طول انجاميد و نزديك شد كه عمر ما فانى و بدنهاى ما پوسيده و بالى شود پس هرگاه اين پيرمرد زندانى بيايد حال ما را براى او نقل كن و نسبت ما را به پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم به او بگو تا آنكه شايد بر ما توسعه دهد، پس هنگامى كه شب داخل شد آن پيرمرد به حسب عادت هر شب آب و نان كودكان را آورد، برادر كوچك او را فرمود كه اى شيخ ! محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم را مى شناسى ؟ گفت  :  بلى چگونه نشناسم و حال آنكه آن جناب پيغمبر من است ! گفت  :  جعفر بن ابى طالب را مى شناسى ؟ گفت  :  بلى ، جعفر همان كسى است كه حق تعالى دو بال به او عطا خواهد كرد كه در بهشت با ملائكه طيران كند .  آن طفل فرمود كه على بن ابى طالب را مى شناسى ؟ گفت  :  چگونه نشناسم او پسر عمّ و برادر پيغمبر من است  . آنگاه فرمود :  اى شيخ ! ما از عترت پيغمبر تو مى باشيم ، ما دو طفل مسلم بن عقيليم اينك در دست تو گرفتاريم اين قدر سختى بر ما روا مدار و پاس حرمت نبوى را در حقّ ما نگه دار .  شيخ چون اين سخنان را بشنيد بر روى پاى ايشان افتاد و مى بوسيد و مى گفت  :  جان من فداى جان شما اى عترت محمّد مصطفى صلى اللّه عليه و آله و سلم اين در زندان است گشاده بر روى شما به هر جا كه خواهيد تشريف ببريد . پس چون تاريكى شب دنيا را فرا گرفت آن پيرمرد آن دو قرص نان جوين را با كوزه آب به ايشان داد و ايشان را ببرد تا سر راه و گفت  :  اى نورديدگان ! شما را دشمن بسيار است از دشمنان ايمن مباشيد پس شب را سير كنيد و روز پنهان شويد تا آنكه حقّ تعالى براى شما فرجى كرامت فرمايد .  پس آن دو كودك نورس در آن تاريكى شب راه مى پيمودند تا هنگامى كه به منزل پير زنى رسيدند پير زن را ديدند نزد در ايستاده از كثرت خستگى ديدار او را غنيمت شمرده نزديك او شتابيدند و فرمودند :  اى زن ! ما دو طفل صغير و غريبيم و راه به جائى نمى بريم چه شود بر ما منّت نهى و ما را در اين تاريكى شب در منزل خود پناه دهى چون صبح شود از منزلت بيرون شويم و به طريق خود رويم ؟ پيرزن گفت  :  اى دو نور ديدگان ! شما كيستيد كه من بوى عطرى از شما مى شنوم كه پاكيزه تر از آن بوئى به مشامم نرسيده ؟ گفتند :  ما از عترت پيغمبر تو مى باشيم كه از زندان ابن زياد گريخته ايم  .  آن زن گفت  :  اى نورديدگان من ! مرا دامادى است فاسق و خبيث كه در واقعه كربلا حضور داشته مى ترسم كه امشب به خانه من آيد و شما را در اينجا ببيند و شما را آسيبى رساند .  گفتند :  شب است و تاريك است و اميد مى رود كه آن مرد امشب اينجا نيايد ما هم بامداد از اينجا بيرون مى شويم  .  پس زن ايشان را به خانه در آورد و طعامى براى ايشان حاضر نمود و كودكان طعام تناول كردند و در بستر خواب بخفتند . و موافق روايت ديگر گفتند :  ما را به طعام حاجتى نيست از براى ما جا نمازى حاضر كن كه قضاى فوائت خويش كنيم پس لختى نماز بگذاشتند و بعد از فراغ بخوابگاه خويش آرميدند .  طفل كوچك برادر بزرگ را گفت كه اى برادر چنين اميد مى رود كه امشب راحت و ايمنى ما باشد بيا دست به گردن هم كنيم و استشمام رايحه يكديگر نمائيم پيش از آنكه مرگ ما بين ما جدائى افكند .  پس دست به گردن هم در آوردند و بخفتند چون پاسى از شب گذشت از قضا داماد آن عجوزه نيز به جانب منزل آن عجوزه آمد و در خانه را كوبيد. زن گفت  :  كيست ؟ آن خبيث گفت  :  منم. زن پرسيد كه تا اين ساعت كجا بودى ؟ گفت  :  در باز كن كه نزديك است از خستگى هلاك شوم ، پرسيد مگر ترا چه روى داده ؟ گفت  :  دو طفل كوچك از زندان عبيداللّه فرار كرده اند و مُنادى امير ندا كرد كه هر كه سر يك تن از آن دو طفل بياورد هزار درهم جايزه بگيرد و اگر هر دو تن را بكشد دو هزار درهم عطاى او باشد و من به طمع جايزه تا به حال اراضى كوفه را مى گردم و به جز تَعَب و خستگى اثرى از آن دو كودك نديدم  .  زن او را پند داد كه اى مرد از اين خيال بگذر وبپرهيز از آنكه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم خصم تو باشد، نصايح آن پير زن در قلب آن ملعون مانند آب در پَرويزَن [=غربال] مى نمود؛ بلكه از اين كلمات بر آشفت و گفت  : تو حمايت از آن طفل مى نمائى شايد نزد تو خبرى باشد برخيز برويم نزد امير همانا امير ترا خواسته  .  عجوزه مسكين گفت  :  امير را با من چكار است و حال آنكه من پيرزنى هستم در اين بيابان به سر مى برم ، مرد گفت  :  در را باز كن تا داخل شوم و فِى الجمله استراحتى كنم تا صبح شود به طلب كودكان برآيم ، پس آن زن در باز كرد وقدرى طعام وشراب براى او حاضر كرد، چون مرد از كار خوردن بپرداخت به بستر خواب رفت يك وقت از شب نَفير [=ناله] خواب آن دوطفل را در ميان خانه بشنيد مثل شتر مست بر آشفت ومانند گاو بانگ مى كرد و در تاريكى به جهت پيدا كردن آن دو طفل دست بر ديوار و زمين مى ماليد تا هنگامى كه دست نحسش به پهلوى طفل صغير رسيد آن كودك مظلوم گفت تو كيستى ؟ گفت  :  من صاحب منزلم ، شماكيستيد؟ پس آن كودك برادر بزرگتر را پيدا كرد كه بر خيز اى حبيب من ، ازآنچه مى ترسيديم در همان واقع شديم  . پس گفتند :  اى شيخ ! اگر ماراست گوئيم كه كيستيم در امانيم ؟ گفت  :  بلى  .  گفتند :  درامان خدا وپيغمبر؟ گفت  : بلى ! گفتند :  خدا ورسول شاهد و وكيل است براى امان ؟ گفت  :  بلى ! بعد ازآنكه امان مُغَلَّظ از او گرفتند، گفتند :  اى شيخ ! ما از عِترَت پيغمبر تو محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى باشيم كه از زندان عبيداللّه فرار كرده ايم ، گفت  :  از مرگ فرار كرده ايد و به گير مرگ افتاده ايد و حمد خدا را كه مرا برشما ظفر داد . پس آن ملعون بى رحم در همان شب دو كتف ايشان را محكم ببست و آن كودكان مظلوم به همان حالت آن شب را به صُبح آوردند، همين كه شب به پايان رسيد آن ملعون غلام خود را فرمان داد كه آن دو طفل را ببرد در كنار نهر فرات و گردن بزند، غلام حَسَب الامر مولاى خويش ايشان را برد به نزد فرات چون مطّلع شد كه ايشان از عترت پيغمبر مى باشند اقدام در قتل ايشان ننمود و خود را در فرات افكند واز طرف ديگر بيرون رفت آن مرد اين امر را به فرزند خويش ارجاع نمود، آن جوان نيز مخالفت حرف پدر كرده و طريق غلام را پيش داشت ، آن مرد كه چنين ديد، شمشير بركشيد به جهت كشتن آن دو مظلوم به نزد ايشان شد كودكان مسلم كه شمشير كشيده ديده اشك از چشمشان جارى گشت و گفتند :  اى شيخ ! دست ما را بگير و ببر بازار و ما را بفروش وبه قيمت ما انتفاع ببر ومارا مكش كه پيغمبر دشمن تو باشد، گفت  : چاره نيست جز آنكه شما را بكشم وسر شما را براى عبيداللّه ببرم ودو هزار درهم جايزه بگيرم ، گفتند :  اى شيخ ! قَرابَت و خويشى ما را با پيغمبر خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم ملاحظه نما، گفت  :  شما را به آن حضرت هيچ قرابتى نيست ، گفتند :  پس مارا زنده ببر به نزد ابن زياد تا هر چه خواهد در حقّ ما حكم كند، گفت  :  من بايد به ريختن خون شما در نزد او تقّرب جويم  .  گفتند :  پس بر صِغَرِ سنّ و كودكى ما رحم كن  .  گفت  :  خدا در دل من رحم قرار نداده  .  گفتند :  الحال كه چنين است ، ولابُدّ ما را مى كشى پس ما را مهلت بده كه چند ركعت نماز كنيم ؟ گفت  :  هر چه خواهيد نماز كنيد اگر شما را نفع بخشد، پس كودكان مسلم چهار ركعت نماز گزاردند  . پس از آن سربه جانب آسمان بلند نمودند و با حقّ تعالى عرض كردند :  ياحَىُّ ياحَليُم يا اَحْكَمَ الْحاكمينَ اُحْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُ بِاْلحَقّ [=ای زنده ی جاودان! ای بردبار! ای استوارترین حکم کنندگان! حکم فرما بین ما و بین او بحقّ!] . آنگاه آن ظالم شمشير به جانب برادر بزرگ كشيد وآن كودك مظلوم را گردن زد و سر او را در توبره نهاد طِفل كوچك كه چنين ديد خود را در خون برادر افكند ومى گفت به خون برادر خويش خِضاب مى كنم تا به اين حال رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم ملاقات كنم ،آن ملعون گفت  :  الحال ترا نيز به برادرت ملحق مى سازم پس آن كودك مظلوم را نيز گردن زد سر از تنش برداشت ودر توبره گذاشت وبدن هر دو تن را به آب افكند و سرهاى مبارك ايشان را براى ابن زياد برده ،چون به دارالاماره رسيد و سرها را نزد عبيداللّه بن زياد نهاد، آن ملعون بالاى كرسى نشسته بود و قضيبى بر دست داشت چون نگاهش به آن سرهاى مانند قمر افتاد بى اختيار سه دفعه از جاى خود برخاست و نشست وآنگاه قاتل ايشان را خطاب كرد كه واى بر تو در كجا ايشان را يافتى ؟ گفت  :  در خانه پيرزنى از ما ايشان مهمان بودند، ابن زياد را اين مطلب ناگوار آمد گفت  :  حقّ ضيافت ايشان را مراعات نكردى ؟ گفت  :  بلى ، مراعات ايشان نكردم ، گفت  :  وقتى كه خواستى ايشان را بكشى با تو چه گفتند؟ آن ملعون يك يك سخنان آن دو كودكان را براى ابن زياد نقل كرد تا آنكه گفت  :  آخر كلام ايشان اين بود كه مهلت خواستند نماز خواندند پس از نماز دست نياز به در گاه الهى برداشتند وگفتند :  ياحَىُّ ياحَليمُ يا اَحْكَمَ الْحاكمِينَ اُحْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُ بِالْحّقِ . عبيداللّه گفت  :  احكم الحاكمين حكم كرد!  كيست كه بر خيزد واين فاسق را به درك فرستد؟ مردى از اهل شام گفت  :  اى امير! اين كار رابه من حوالت كن ، عبيداللّه گفت كه اين فاسق را ببر درهمان مكانى كه اين كودكان در آنجاكشته شده اند گردن بزن ومگذار كه خون نحس او به خون ايشان مخلوط شود و سرش را زود به نزد من بياور .  آن مرد نيز چنين كرده و سر آن ملعون را بر نيزه زده به جانب عبيداللّه كوچ مى داد، كودكان كوفه سر آن ملعون را هدف تير دستان خويش كرده ومى گفتند :  اين سر قاتل ذريّه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم است (96) 
مؤ لّف گويد :  كه شهادت اين دو طِفل به اين كيفيّت نزد من مُستَبعَد است لكن چون شيخ صَدوق كه رئيس مُحَدِّثين شيعه و مُروِّج اخبار و عُلوم ائمّه عليهِمَاالسّلام است آن را نقل فرموده ودر سند آن جمله اى از عُلما و اَجِلاّء اصحاب ما واقع است لاجَرَم ما نيز مُتابَعَت ايشان كرديم و اين قضيّه را ايراد نموديم  . واللّهُ تَعالَى العالِمُ  .

نظرات بییندگان :