قصه کودکانه سنگ و گردو

قصه کودکانه سنگ و گردو

سنگ و گردو با هم بازی می کردند. سنگ زد و سر گردو را شکست. گردو گریه کنان رفت پیش مادرش. سنگ ترسید. فرار کرد. آن قدر هول شده بود که جلوی پایش را ندید

سنگ

قصه کودکانه سنگ و گردو

گردو کارتونی

سنگ و گردو با هم بازی می کردند. سنگ زد و سر گردو را شکست. گردو گریه کنان رفت پیش مادرش. سنگ ترسید. فرار کرد. آن قدر هول شده بود که جلوی پایش را ندید. محکم خورد به یک تخم سفید. تخم شکست. دو تا سنگ پشت دوقلو از آن بیرون آمدند.یک قل به پشتش سنگ داشت. آن یکی نداشت. آن که سنگ داشت به آن که نداشت گفت : داداشی.

این یکی گفت: جان داداشی.

آن یکی گفت: پس سنگ تو کو؟

این یکی گفت : نمی دانم.

بعد این طرف و آن طرف را نگاه کرد. سنگ را دید. خوش حال شد و گفت: افتاده این جا.

آن وقت سنگ را برداشت گذاشت به پشتش. دو تایی دست هم را گرفتند و رفتند به طرف دریا. گردو و مادرش آمدند تا سنگ را دعوا کنند. همه جا را گشتند .سنگ را پیدا نکردند. برگشتند.


نظرات بییندگان :