قصه های من و بابام - 1

شعرهای زیبای کودکانه - گلچینی از بهترین شعرهای بچه گانه - اشعار بسیار زیبای کودکان در سایت کودکان ما

دعواها و دوستی ها

من داشتم جلو در خانه مان بازی می کردم. بابام هم داشت در همان نزدیکیها ، با یکی از همسایه ها حرف می زد. پسر بچه ای آمد و مزاحم بازی من شد. من و آن بچه دعوایمان شد. همدیگر را زدیم. می دانستیم که کار بدی کرده ایم. من گریه کنان پیش بابام رفتم. او هم گریه کنان پیش باباش رفت.

بابام دستم را گرفت و گفت : باید برویم تا تو از آن پسر معذرت بخواهی.

بابای آن پسر هم دست بچه اش را گرفته بود و داشت می آورد تا آن پسر هم از من معذرت بخواهد.

وقتی که همه به هم رسیدیم، بابای ما سر کاری که ما کرده بودیم با هم دعوایشان شد. آنها داشتند همدیگر را کتک می زدند ولی ما دو تا با هم دوست شده بودیم و داشتیم برای خودمان بازی می کردیم.

عکس در اینجا  

قصه ها و نقاشی از : اریش اوزر

بازپرداخت و نوشته : ایرج جهانشاهی

 

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :