قصه های ازوپ -4

شعرهای زیبای کودکانه - گلچینی از بهترین شعرهای بچه گانه - اشعار بسیار زیبای کودکان در سایت کودکان ما

مسابقه خرگوش و لاک پشت

یک روز لاک پشت جلوی خرگوش ایستاد و گفت : من می توانم سریع تر از تو بروم.

و در حالی که خرگوش تعجب کرده بود ادامه داد : لازم نکرده تو به پاهای خودت مغرور شوی و ما لاک پشت ها را دست کم بگیری . خیلی هم به پاهای قوی و چالاک خودت امیدوار نباش .

خرگوش که حرفهای عجیب  لاک پشت شنید ، از بالا به پائین نگاهی عاقل اندر سفیه به لاک پشت انداخت و گفت : برو دنبال کار و بارت ، تو کار و بار دیگری نداری ؟

لاک پشت سرش را از لاک خود بیرون آوردو گنت : نه ندارم . تنها کارم این است که با تو مسابقه بدهم. اگر نمی ترسی بیا میدان .

خرگوش قبول کرد مسابقه شروع شدلاک پشت در چشم به هم زدنی به راه افتاد و با تمام وجود و به سختی شروع به حرکت کرد. خرگوش مغرور که اصلا لاک پشت را قبول نداشت و به قدرت دوندگی خودش خیلی امیدوار بود، اجازه داد که لاک پشت جلو بیفتد. خودش هم زیر سایه درختی دراز کشید و به استراحت و خوردن هویچ پرداخت و زیر لب زمزمه کرد و گفت : بگذار جلو بیفتد ببینم چطوذی می تواند برنده شود.

بعد هم همانجا که پاهایش را دراز کرده و نشسته بود غلتی زد و خوابش برد.

اما لاک پشت که فقط به فکر برنده شدن در مسابقه بود ، بدون اینکه جائی بنشیند و خستگی در کند ، پیش رفت و توانست به خط پایان برسد. اینگونه بود که خرگوش مغرور و امیدوار باخت و لاک پشتسخت کوش به پیروزی رسید .

منبع : رشد آموزش ابتدائی - دکتر مرتضی مجدفر

 

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :