قصه قشنگ آشپز شکمو

شعرهای زیبای کودکانه - گلچینی از بهترین شعرهای بچه گانه - اشعار بسیار زیبای کودکان در سایت کودکان ما

 آشپز شکمو

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یک پادشاهی بود. این پادشاه یک آشپز داشت. اشپز برای پادشاه غذاهای خیلی خوشمزه می پخت . اما چون خیلی شکمو بود هر چه می پخت نصفش را هم خودش می خورد. پادشاه که متوجه شده بود به روی خودش نمی آورد. وقتی هم می پرسید آشپز انکار می کرد. یک روز پادشاه خواست که روی آشپز شکمو را کم کند . به او دستور داد که برای ناهار یک غاز درسته را بپزد. آشپز شکمو یک غاز بزرگ را گرفت و سر برید و پوستش را کند و تر و تمیز شسته و داخل شکمش را هم با گردکان و کشمش و زرشک پر کرد و یخت و بریانش کرد و روی دیس طلائی پادشاه گذاشت که سر سفره ببرد . اما با دیدن غاز خوشمزه بریان آب دهانش راه افتاد. نتوانست جلوی خودش را بگیرد. یک ران غاز را برید و خورد و لب و دهانش را تمیز کرد و سینی را سر سفره پادشاه برد . پادشاه با دیدن غاز یک پا داد کشید

گفت : پس پای دیگر غاز کو؟

آشپز با ترس و لرز گفت : قربانت گردم غاز که دو پا ندارد.

پادشاه داد کشید و گفت : چرا دروغ می گوئی ؟

آشپز باز با ترس گفت : قربانت گردم من این غاز را از کنار رودخانه گرفتم باور کنید فقط یک پا داشت.

پادشاه داد کشید و گفت : الان با هم کنار رودخانه می رویم اول دو تا پای غازها را نشانت می دهم بعد زبانت را از حلقومت بیرون می آورم .

بعد هم اشپز شکمو را با خود کنار رودخانه برد . ازقضا غازهای کنار رودخانه سرشان را زیر بالشان فرو برده و یک پایشان را هم جمع کرده بودند .

آشپز فوری گفت : قربانت گردم ببین همه این غازها یک پا دارند.

پادشاه داد کشید و گفت : چرا دروغ می گوئی مردک؟

به صدای فریاد پادشاه غازها سر از بالشان بیرون آوردند و ترسیده فرار کردند.

 پادشاه باز داد کشید و گفت : مرد حسابی حالا دیدی همه غازها دو پا دارند؟

آشپز شکمو گفت : آخر قربانت گردم اگر قبل از خوردن غاز سر او هم اینچنین داد می کشیدید او هم یک پایش را بیرون می آورد و می پرید.

پادشاه از این حاضر جوابی آشپز شکمو خنده اش گرفت و او را بخشید.

 

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :