قصه زیبا و دوست داشتنی لاک پشتها برای کودکان عزیز

قصه زیبا و دوست داشتنی لاک پشتها برای کودکان عزیز

ننه لاك پشت مي گفت:« آخه ببين خدا چه بار سنگيني پشت من گذاشته ، يه عمره با اين لاك يواش يواش راه ميرم و نمي تونم بدوم. دلم مي خواست يه بار هم كه شده توي يك مسابقه ي دو شركت كنم

قصه ي لاك پشت ها

يكي بود يكي نبود غيراز خدا هيچ كس نبود

ننه لاك پشت هميشه از همه چيز ناراضي بود و دوست داشت غر بزند. بابا لاك پشت به او مي گفت:« تو از زماني كه جوان بودي غرغر ميكردي ، حالا هم كه پير شده اي غر ميزني و از همه چيز گله داري ، نمي خواي از اين اخلاقت دست برداري؟»

ننه لاك پشت مي گفت:« آخه ببين خدا چه بار سنگيني پشت من گذاشته ، يه عمره با اين لاك يواش يواش راه ميرم و نمي تونم بدوم. دلم مي خواست يه بار هم كه شده توي يك مسابقه ي دو شركت كنم ؛ اما نشد و حسرتش به دلم موند. خرگوشها را ببين چطوري مي دوند و ورجه ورجه مي كنند! پرنده ها راببين چه سبكبال پرواز مي كنند! همه ي حيوونا تر و فرز و چابكند و ما لاك پشتها كند و آهسته..»

بابا لاك پشت مي گفت:« اي بابا ! دست از اين حرفها بردار. خودت را با ديگران مقايسه نكن. همه ي موجودات عالم با همديگه فرق دارند. به قول آدمها ، حتي پنج تا انگشت يك دست هم مثل هم نيستند. حتماً حكمتي در كار بوده كه خداوند ما لاك پشتها را اينجوري آفريده ....»

ننه لاك پشت غرغركنان جواب ميداد:« چه حكمتي؟ خدا فقط يه بار سنگين روي دوش ما گذاشته ، آخه فايده ي اين لاك چيه؟»

 بابالاك پشت مي گفت:« اين لاك مثل خونه ي ماست. با وجود اون ما احتياج به خونه نداريم.همينكه سر و دست و پامون را جمع كنيم ، انگار توي خونه هستيم ، ديگه لازم نيست خونه  بسازيم. تازه خيلي هم قشنگه . ببين چه نقشهاي جالبي روي لاكهامونه!» اما ننه لاك پشت بازهم غر ميزد و حرف او را قبول نمي كرد.

در يك روز زيباي بهاري ننه لاك پشت و بابالاك پشت توي ساحل دريا روي ماسه ها نشسته بودند و از نور آفتاب و هواي خوب و نسيم ملايم بهاري لذت مي بردند. چندتا مرغ دريايي در دريا ماهيگيري مي كردند. دوتا خرگوش با هم مسابقه گذاشته بودند و توي ساحل دنبال هم مي دويدند. ننه لاك پشت با حسرت به پرنده ها و خرگوشها نگاه مي كرد و زيرلب غرغر ميكرد. بابا لاك پشت هم سرش را تكان ميداد و لبخند ميزد.

خرگوشها بعد از مسابقه توي شنها نزديك لاك پشتها نشستند تا استراحت كنند. ناگهان سرو كله ي روباهي پيدا شد و به آنها حمله كرد. خرگوشها هركدام به سويي دويدند و فرار كردند. روباه كه نتوانسته بود آنها را بگيرد با خشم به لاك پشتها حمله كرد. آنها در لاكهايشان پنهان شدند. روباه هرچه به لاكها ضربه زد، آنها بيرون نيامدند. او هم خسته شد و رفت.

بعد از رفتن روباه ، لاك پشتها با احتياط از لاكهايشان بيرون آمدند. ننه لاك پشت با هيجان گفت:« خداراشكر! به خير گذشت. چيزي نمونده بود طعمه ي روباه بشيم ها....»

بابالاك پشت گفت آره، اگر اين لاكها را نداشتيم، روباهه حتماً مارا خورده بود؛ اما وقتي كه ديدلاكهاي ما خيلي سفت و محكمه ، خسته شد و رفت پي كارش....»

بعد از اين گفتگو، آنها به سمت دريا رفتند تا شنا كنند و حالشان جابيايد. براي اولين بارننه لاك پشت غر نمي زد ، بلكه با خوشحالي آواز مي خواند و شنا ميكرد.


مهدکودک,داستان راستان,قصص قرآنی, داستان مذهبی,سرگذشت,ماجرا,داستان کوتاه,داستان های کوتاه,داستان کودکانه کوتاه,داستان کودکانه با تصویر,داستان کودکانه,قصه شب, قصه کودکان,قصه کودکانه,شعر کودک,شعرکودکانه,ترانه کودکانه,داستان کودکانه,کودکان,بچه گانه,کودک,کودکی,بچه,لالایی,متن شعر,شعر زیبا,اشعار کودکانه,اشعار زیبا


نظرات بییندگان :