قصه زیبا و دوست داشتنی خروس قندی و قوقولی

قصه زیبا و دوست داشتنی خروس قندی و قوقولی

وقتي هم به او اعتراض مي كردند، مي گفت: صداي من آنقدر قشنگ است كه همه بايد آنرا بشنوند. دلم مي خواهد هروقت هوس كردم بخوانم...

قصه زیبا و دوست داشتنی خروس قندی و قوقولی

يكي بود يكي نبود

در يك مزرعه حيواناتي مثل  مرغ و خروس ، اردك ، كبوتر ، سگ ، خر و گاو و گوسفند ، در كنار هم زندگي مي كردند. مرغ و خروس پنج تا بچه داشتند، چهارتا دختر و يك پسر. دختر هايشان جوجه هاي خوشگل و خوش اخلاقي بودند كه هميشه با هم بازي مي كردند و دانه برمي چيدند. اسم آنها حنايي، نقره فام ، نوك طلا و كاكلي بود. پسرشان جوجه خروس زيبا و خوش صدايي به نام خروس قندي بود. خروس قندي اخلاق تندي داشت . با خواهرانش دعوا مي كرد و اگر از دست كسي عصباني ميشد ، آنچنان سرو صدايي راه مي انداخت كه نگو و نپرس.

آقاخروسه هميشه نگران خروس قندي بود. مي ترسيد با كسي دعوايش بشود و بلايي سرش بيايد. خانم مرغه هم از طرف دخترها خيالش راحت بود.، اما دلش براي خروس قندي شور مي زد و مثل آقا خروسه نگران بود.

خروس قندي توي مزرعه راه مي رفت و سرش را با غرور بالا مي گرفت. هر وقت دلش مي خواست آواز مي خواند و صدايش را بيش از حد بلند مي كرد. بعداز ظهرها كه بيشتر حيوانات خواب بودند و استراحت مي كردند، آواز مي خواند و آنها را از خواب مي پراند و باعث ناراحتيشان مي شد. وقتي هم به او اعتراض مي كردند، مي گفت: صداي من آنقدر قشنگ است كه همه بايد آنرا بشنوند. دلم مي خواهد هروقت هوس كردم بخوانم...

خلاصه اين آقاخروس خودخواه همه را ناراحت مي كرد. يك روز صاحب مزرعه يك مرغ و خروس و پسرشان را به مزرعه آورد و آنها را در كنار بقيه مرغ و خروسها گذاشت. اين مرغ و خروس خيلي زود با پدر و مادر خروس قندي دوست شدند و شروع كردند با هم به حرف زدن و گفتند كه صاحب قبليشان ، آنها را به صاحب مزرعه هديه كرده است. پسرشان كه همسن و سال خروس قندي بود و او را قوقولي صدا مي زدند، راه افتاد و رفت تا براي خودش دوستي پيدا كند. او همينكه خروس قندي را ديد ، جلو رفت و به او سلام كرد. خروس قندي وقتي بال و پر زيبا و تاج قرمز قوقولي را ديد حسوديش شد و با خودش گفت: «اين خروس حتماً مزاحم و رقيب من خواهد شد. بهتر است همين الان او را بترسانم تا جرأت نكند سربه سرم بگذارد..... »  اين بود كه به جاي پاسخ سلام قوقولي ، چشم غره اي به او رفت و  گفت: « تو ديگه كي هستي؟ زود باش از مزرعه برو بيرون .»

قوقولي كه تعجب كرده بود، گفت: «من تازه به اينجا آمده ام مي خواهم براي خودم يك دوست پيدا كنم. راستي اسم تو چيه؟»

خروس قندي با بي ادبي داد كشيد: «به تو چه مربوطه كه اسم من چيه؟ بيخود تازه به اينجا آمده اي ، تا نزده ام آن بال و پرت را بيريخت نكرده ام از اينجا برو.»

قوقولي ناراحت شد و گفت: «عجب خروس بي ادبي هستي! مگر من چه كار  كرده ام كه با من اينطوري صحبت ميكني؟ »

خروس قندي پروبالش را به هم زد، سرش را تكان داد ، قوقويي كرد و به قوقولي پريد و با نوكش محكم  به سر او زد. قوقولي هم  شروع كرد به نوك زدن به او تا از خودش دفاع كند. دوتا خروس حسابي دعوايشان شده بود و دست از نوك زدن به هم بر نمي داشتند.

تمام مرغ و خروسها دور آنها جمع شدند. خواهرهاي خروس قندي گريه مي كردند و با التماس از آنها مي خواستند كه دست از سر هم بردارند. پدر و مادر هاي آنها هم آمدند و هرطور بود دوتا خروس را از هم جدا كردند. پر و بال خروس قندي و قوقولي در دعوا كنده شده و شكل زشتي پيدا كرده بود. تاج قوقولي  و پاي خروس قندي هم زخمي بود.

مادر قوقولي گفت:« پسرم ، تو كه اهل جنگ و دعوا نبودي ، چطور تا پايت به اينجا رسيد دعوايي شدي؟ »

پدر خروس قندي گفت: «اما پسر من هميشه اهل دعوا بوده و لابد حالا كه چشمش به پسر شما افتاده شروع كرده. . .»

مادر خروس قندي گفت: « ببخشيد خانم ، پسرم بدجوري از پسر شما استقبال كرد، البته پسر شما هم نامردي نكرده و حساب او را رسيده است.حالا بايد ببينيم علت دعواي بچه ها چي بوده؟»

پدر قوقولي كه خروس مؤدب و خوش اخلاقي بود گفت: « حق با شماست خانم. بهتر است با بچه ها صحبت كنيم و آنها را با هم آشتي بدهيم. ما مي خواهيم در صلح و صفا با هم زندگي كنيم. آخر ما همسايه هستيم و همسايه ها بايد با هم مهربان باشند.»

بعد از اين حرفها همه دور هم نشستند و از خروس قندي و قوقولي علت دعوا را پرسيدند. قوقولي گفت:« من نمي خواستم دعوا كنم ، اما اين آقاپسر دعوا راشروع كرد.»

خروس قندي كه هنوز هم عصباني بود و دلش مي خواست دعوا كند ، با عصبانيت گفت: « اينجا مزرعه ي ماست ، تو بي اجازه آمدي و با من حرف زدي؛ من هم عصباني شدم و زدمت.»

مامان خروس قندي قدقدي كرد و با ناراحتي گفت:« پسرم تو اشتباه كردي ، اين مزرعه و اين مرغداني فقط مال من و تو و خانواده ي ما نيست. در اينجا گاو و گوسفند و بز و كبوتر و مرغ و خروس و سگ و گربه باهم زندگي مي كنند و دعوايي هم ندارند؛ چطور توانستي به اين  خروس جوان كه درست همسن و سال توست حمله كني و او را بزني؟»

پدر خروس قندي دنباله ي حرف خانم مرغه را گرفت و ادامه داد: « بله ، مادرت درست مي گويد. تو برخورد بدي با اين خروس جوان داشتي.....»

 در همان موقع سگ نگهبان مزرعه كه موقع دعواي خروسها ، بيرون مزرعه بود، واق واق كنان آمد و وقتي ديد مرغ و خروسها جلسه دارند، پرسيد: « چه خبر شده؟ چرا همه دور هم جمع شده ايد؟ چرا سر و صورت خروس قندي زخمي است؟ اين مرغ و خروس جديد كي هستند؟....»

 آقا سگه پشت سرهم سؤال ميكرد. پدر قوقولي جواب داد:« ما تازه به اينجا  آمده ايم. »بعد به قوقولي اشاره كرد و گفت:« اين پسرمان قوقولي است؛  مي خواسته با پسر خانم مرغه و آقا خروسه دوست شود؛ اما آن آقا پسر زده و او را زخمي كرده، قوقولي هم از خودش دفاع كرده است.»

آقاسگه گفت:« عجب! پس خروس قندي بازهم دعوا كرده! كار خروس قندي همين است، فقط بلد است دعواكند ؛ انگار عقل و منطق سرش نمي شود ، آنوقت اسم ما سگها بد دررفته و مردم هركس را كه دعوا راه مي اندازد ، به سگ تشبيه مي كنند و مي گويند مثل سگ پاچه مي گيرد. در حالي كه درستش اينست كه بگويند مثل خروس قندي ، نه...بهتر است بگويند مثل خروس جنگي به ديگران مي پرد و نوك مي زند.»

خروس قندي با خشم فرياد زد: « نوك زدم كه زدم، اينجا خانه ي ماست ؛ كس ديگري حق ندارد به آن پا بگذارد.»

سگ گفت: «خيال مي كني كي هستي ؟ چرا زور مي گويي؟ اينجا همه بايد با صلح و صفا زندگي كنند و كسي حق ندارد مزاحم ديگران باشد. من از طرف صاحب مزرعه مسؤل برقراري نظم و انضباط هستم. اگر بخواهي بازهم دعوا كني، آنوقت حسابي خدمتت  مي رسم.»

پدر خروس قندي گفت:« آقا سگه ، لطفا ًپسرم را ببخشيد. جوان و بي تجربه است . بايد قول بدهد كه ديگر از اين كارها نكند.»

مادر قوقولي گفت:  «خروس قندي هنوز نمي داند كه چگونه بايد با ديگران رفتار كند و چطور جلوي خشم و عصبانيتش را بگيرد.»

مادر خروس قندي گفت: «خانم،  شما يادش بدهيد كه چطور عصباني نشود. من كه نتوانستم به اين بچه طرز برخورد صحيح با ديگران را ياد بدهم.»

مادر قوقولي گفت:« اگر خروس قندي بخواهد ، مي تواند عصباني نشود. » بعد رو به او كرد و گفت: « پسرم ، تو جوان و پرانرژي هستي و فكر مي كني كه اگر با ديگران با مهرباني و ادب رفتار كني ، آنها از تو نخواهند ترسيد و حساب نخواهند برد و تو را دست كم خواهند گرفت ، براي همين زود عصباني مي شوي . درست مي گويم؟»

خروس قندي كمي فكر كرد و گفت: « بله ، من مي خواهم از همه قوي تر باشم و به همه دستور بدهم و دوست ندارم از من بهتر و قويتر كسي باشد.»

مادر قوقولي گفت: «اما اگر تو با ديگران بدرفتاري كني ، انها هم با تو بدرفتاري مي كنند ؛ مثل امروز كه با قوقولي دعوا كردي واو را نوك زدي ، او هم تو را زد و اين وضع پيش آمد.»

خروس قندي گفت: «چه كار بايد مي كردم؟»

مادر قوقولي گفت:« من نمي دانم قوقولي چي به تو گفت كه اينطور با او درگير شدي.»

قوقولي گفت: « مادرجان من حرف بدي نزدم؛ فقط سلام كردم. چون مي خواستم سر صحبت را با او باز كنم، اما او به جاي جواب سلام ، چشم غره رفت و گفت تو ديگه كي هستي؟ از مزرعه برو بيرون.»

خروس قندي با ناراحتي گفت: « آره، آخه وقتي قوقولي را ديدم، حسوديم شد و احساس كردم يك رقيب پيدا كرده ام.»

پدر قوقولي گفت: «پسرم، اشتباه نكن. قوقولي مي تواند دوست خوبي برايت باشد، چرا به چشم رقيب به او نگاه ميكني؟»

خروس قندي گفت: «من دلم مي خواهد در اين مزرعه تك باشم.»

پدر قوقولي خنديد و گفت:« بيا و از لجبازي  و بداخلاقي دست بردار و با پسرمن دوست باش.  او خواهر و برادر ندارد و تو مي تواني براي او يك برادر مهربان باشي.»

پدر خروس قندي گفت:« من با شما موافقم. حالا اگر پسرها همديگر را ببوسند و قول بدهند كه ديگر دعوا نكنند ، خيال همه ي ما راحت مي شود.»

قوقولي به طرف خروس قندي رفت ، او را بغل كرد و بوسيد. خروس قندي هم او را بوسيد. مرغ و خروسها دست زدند و هورا كشيدند. سگ با خوشحالي واق واق كرد. جوجه ها  جيك جيك  و كبوترها بغ بغوكردند. آنوقت مرغ و خروسها شروع كردند به قدم زدن و دانه برچيدن .

چند روز بعد زخمهاي قوقولي و خروس قندي كاملاً خوب شد. خروس قندي باز هم دلش  مي خواست دعوا كند؛ اما ياد حرفهاي بزرگترها كه مي افتاد به خودش مي گفت:« دعوا كار خوبي نيست. هيچكس با يك خروس جنگي بداخلاق دوست نمي شود. بايد جلوي خشم خودم را بگيرم و مهربان باشم. افراد خوشرو و مهربان دوستان زيادي دارند، اما افراد بدخو و عصباني دوستي ندارند. يك دوست خوب مي تواند هميشه حامي و ياور من باشد؛ اما اگر كسي با من دشمن شود، آنوقت است  كه بايد از او بترسم و هميشه نگران باشم كه مبادا صدمه اي به من بزند.»

از آن روز به بعد اخلاق خروس قندي عوض شد. ديگر با كسي درگير نمي شد و دعوا  نمي كرد و بي موقع آواز نمي خواند. او و قوقولي براي هم دوستان خوبي شدند ؛ به طوري كه حيوانات  مزرعه وقتي مي خواستند دو دوست خوب را مثال بزنند ، مي گفتند: « مثل قوقولي و خروس قندي.»


مهدکودک,داستان راستان,قصص قرآنی, داستان مذهبی,سرگذشت,ماجرا,داستان کوتاه,داستان های کوتاه,داستان کودکانه کوتاه,داستان کودکانه با تصویر,داستان کودکانه,قصه شب, قصه کودکان,قصه کودکانه,شعر کودک,شعرکودکانه,ترانه کودکانه,داستان کودکانه,کودکان,بچه گانه,کودک,کودکی,بچه,لالایی,متن شعر,شعر زیبا,اشعار کودکانه,اشعار زیبا

نظرات بییندگان :