قصه دو تا سنگ - محمدرضا شمس

شعرهای زیبای کودکانه - گلچینی از بهترین شعرهای بچه گانه - اشعار بسیار زیبای کودکان در سایت کودکان ما

قصه دو تا سنگ

دو تا سنگ بودند، يكي سياه، يكي سفيد. يكي اينور رود، يكي آنور رود. سنگ ها دوست داشتند كنار هم باشند. باهم درددل كنند. رازهايشان را به هم بگويند. امّا رودخانه خيلي بزرگ بود. خيلي هم گود بود. بر اي همين سنگ ها نميتوانستند بروند پيش هم. مجبور بودند دور از هم باشند، بسوزند و بسازند.

يك روز قورباغه ها، قورقور، شيپور زدند و گفتند: «آهاي آهاي خبر خبر! ماهي طلايي داره می آد اين طرف. هر آرزويي داريد بهش بگيد. ماهي طلايی  آرزوتونو برآورده ميكنه. آهاي آهاي! نكنه يه وقت يادتون بره. نكنه يه وقت خواب بمونيد! »

سنگ ها خوشحال شدند. ذوق کردند. ماهي طلايي از راه رسيد. از سنگ ها آرزويشان  را پرسيد. سنگ سیاه آرزو كرد برود آن طرف رود. سنگ سفید هم آرزو كرد بيايد اينطرف رود.

آرزويشان برآورده شد.

حالا سنگ سياه آن طرف رود بود.

سنگ سفيد اين طرف رود.

ماهي طلايي هم رفته بود!

*

رشد نو آموز

*

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :