غذاى دسته جمعى - از سری داستانهای آموزنده داستان راستان

غذاى دسته جمعى - از سری داستانهای آموزنده داستان راستان

همينكه رسول اكرم و اصحاب و ياران از مركبها فرود آمدند و بارها را بر زمين نهادند، تصميم جمعيت بر اين شد كه براى غذا گوسفندى را ذبح و آماده كنند. يكى از اصحاب گفت :((سر بريدن

غذاى دسته جمعى - از سری داستانهای آموزنده داستان راستان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

همينكه رسول اكرم و اصحاب و ياران از مركبها فرود آمدند و بارها را بر زمين نهادند، تصميم جمعيت بر اين شد كه براى غذا گوسفندى را ذبح و آماده كنند.
يكى از اصحاب گفت :((سر بريدن گوسفند با من )).
ديگرى :((كندن پوست آن با من )).
سومى :((پختن گوشت آن با من )).
چهارمى : ...
رسول اكرم :((جمع كردن هيزم از صحرا با من )).
جمعيت :((يا رسول اللّه ! شما زحمت نكشيد و راحت بنشينيد، ما خودمان با كمال افتخار همه اين كارها را مى كنيم )).
رسول اكرم :((مى دانم كه شما مى كنيد، ولى خداوند دوست نمى دارد بنده اش را در ميان يارانش با وضعى متمايز ببيند كه براى خود نسبت به ديگران امتيازى قائل شده باشد))(6).
سپس به طرف صحرا رفت و مقدار لازم خار و خاشاك از صحرا جمع كرد و آورد(7).

 

مهدکودک  داستان راستان  قصص قرآنی   داستان مذهبی  سرگذشت  ماجرا  داستان کوتاه  داستان های کوتاه  داستان کودکانه کوتاه  داستان کودکانه با تصویر  داستان کودکانه  قصه شب   قصه کودکان  قصه کودکانه  شعر کودک  شعرکودکانه  ترانه کودکانه  داستان کودکانه  کودکان  بچه گانه  کودک  کودکی  بچه  لالایی  متن شعر  شعر زیبا  اشعار کودکانه  اشعار زیبا

 

نظرات بییندگان :