شعر کودکانه شیرجه

شعر کودکانه شیرجه

یک مگس افتاده است توی سینی ، نیمه جان چون زده او شیرجه صاف توی استکان

شعر کودکانه شیرجه 

شعر کودکانه مگش

یک مگس افتاده است

توی سینی ، نیمه جان

چون زده او شیرجه

صاف توی استکان


من خودم با قاشقم 

داده ام او را نجات

داشتم هم می زدم 

چائی ام را با نبات

 

او کمی ترسیده است

کج شده بال و پرش

یک تفاله چای هم

مانده بر روی سرش

 

ای مگس جان استکان

نیست استخر و سونا

کار تو کرده کثیف

چای شیرین مرا

شعر کوتاه شعر کودکانه شعر کوتاه زیبا شعر بچه ها شعر بچه گانه شعر بچه شعر برای کودکان شعر زیبا کودکانه   اشعارکودکانه اشعار کودکان اشعار کودکانه قدیمی اشعار کودکانه مصطفی رحماندوست داستان کودکانه داستان بچه گانه قصه شب قصه بچه گانه داستان برای کودکان داستان برای بچه ها

 

نظرات بییندگان :