شعر "من و این دانه را نمی بینی؟" ازمصطفی رحماندوست

شعر "من و این دانه را نمی بینی؟" ازمصطفی رحماندوست

مجموعه اشعار شاعر توانمندکشورمان مصطفی رحماندوست

من و این دانه را نمی بینی؟

آی آهسته تر قدم بردار

من و این دانه را نمی بینی؟

اندکی بیش از این مواظب باش

بهتر از این چرا نمی بینی؟

 

دانه ای در دهان خود دارم

دانه ام توشه زمستان است

می برم دانه را به لانه خود

فکر کردی که کارم آسان است؟

 

من و این دانه را نمی بینی؟

بی خبر فکر کار خود هستی

زیر پایت اگر بمیرم باز

در غم روزگار خود هستی

 

گرچه من مور کوچکی هستم

مثل تو جان و آرزو دارم

زنده بودن چقدر شیرین است

از غم و درد و رنج بیزارم

 

شهر من گرچه زیر خانه توست

شهر با نظم و خوب وزیبائیست

توی آن شهر خانه ای دارم

که کم از خانه تو اصلا نیست

 

بچه هائی که مثل گل هستند

توی خانه در انتظار منند

آشنایان پرتلاشم نیز

همه چشم انتظار کار منند

 

حرفهای دلم فراوان است

اندکی را شنیدی از بسیار

پس کمی فکر زیر پایت باش

شعر ازمصطفی رحماندوست

مهدکودک  داستان راستان  قصص قرآنی   داستان مذهبی  سرگذشت  ماجرا  داستان کوتاه  داستان های کوتاه  داستان کودکانه کوتاه  داستان کودکانه با تصویر  داستان کودکانه  قصه شب   قصه کودکان  قصه کودکانه  شعر کودک  شعرکودکانه  ترانه کودکانه  داستان کودکانه  کودکان  بچه گانه  کودک  کودکی  بچه  لالایی  متن شعر  شعر زیبا   اشعار زیبا

 

نظرات بییندگان :