داستان کودکان زرافه ای که گم شده بود

داستان کودکان زرافه ای که گم شده بود

بغض زرّافه كه انداز ه ي يك سيب شده بود، از تو گلويش پريد بيرون. زرّافه گريه كرد و گفت : « آخه مگه تو نمي دوني كه من يه زرّافه ي كوچولويم؟ مگه نمي دوني كه من هنوز خيلي چيزها رو بلد نيستم.

داستان کودکان زرافه ای که گم شده بود 

شعر زرافه کارتونی

زرّافه صبح كه از خواب بيدار شد، ديد نه خودش هست، نه پاهاي درازش، نه گردن و شكمش و نه چشمهاي درشتش. ترسيد. گلويش انداز ه ى يك فندق بغض كرد. دويد بيرون. بدو بدو دنبال خودش گشت.رسيد به آهو و پرسيد «تو منو  نديدي؟ »

آهو گفت : « نه، نديدم. چي شده؟ گم شدي؟ » 

زرافه سرش را تکان تکان داد و گفت: «.اوهوم. فكر كنم گم شدم. آره، آره. گم شدم. خيلي هم گم شدم »  و گلويش به انداز ه ى يك گردو بغض كرد.

آهو گفت: «. نترس پيدا مي شي. اگه يواش يواش بگردي، خوب بگردي حتماًحتماً پيدا مي شي » 

 زرّافه يواش يواش گشت. خوب گشت. پيدا نشد. رسيد به گوزن و پرسيد: «تو نمی دونی من كجام؟ »

گوزن حوصله نداشت ، گفت «. نه. من از كجا بايد بدونم؟ برو دنبال كارت. برو كه حوصله ندارم » 

 زرّافه خواست بپرسد كه چرا حوصله نداري. امّا نپرسيد و رفت دنبال كارش. رسيد به شير و پرسيد: « تو منو نديدي؟ »

 شير خنديد. زرّافه پرسيد: « چرا مي خندي؟ مگه خنده داره؟ خوبه تو هم گم بشي، من بهت بخندم؟ » 

شير گفت : « آخه خيلي حواست پَرته. مگه يادت نيست من ديروز تو رو خوردم. الآ نم تو، تو شكم منی  » 

زرّافه پرسيد: « خوردي؟ تو منو خوردي؟ آخه براي چي منو خوردي. مگه نمي دوني كه من دوست ندارم حالا حالاها خورده بشم؟ ها؟مگه نمي دوني ؟»

و گلوش اندازه يك سيب بغض كرد.

شير گفت: « خب به من چه. مي خواستي حواست را جمع كني. مي خواستي مواظب خودت باشي. می خواستي بازيگوشي نكني تا خورده نشي »  

بغض زرّافه كه انداز ه ي يك سيب شده بود، از تو گلويش پريد بيرون. زرّافه گريه كرد و گفت : « آخه مگه تو  نمي دوني كه من يه زرّافه ي كوچولويم؟ مگه نمي دوني كه من هنوز خيلي چيزها رو بلد نيستم. مگه نمي دوني زرّافه هاي كوچولو بايد بازي كنن، بازيگوشي كنن؟ مگه خودت كوچولو بودي بازيگوشي نمي كردي؟»

شر گفت: «... خب چيزه... يعني خب آره... م يدوني خُب.. يعني » 

 زرّافه گفت : « حالا زودباش. زودباش به جاي حرف زدن دهنتو باز كن، بذار من بيام  بيرون. ديگه هم منو نخور. آخه اين كه درست نيست هركي كوچولو بود و خيلي چيزها رو هنوز ياد نگرفته بود تو بگيري بخوري شون»

شیر گفت : « خُب بابا باشه. بفرما. اينم از دهنم » 

و دهانش را باز كرد. زرّافه بيرون آمد و رفت خانه اش. نه؛ اوّل رفت توى چشمه خودش را شست، بعد رفت خانه اش.


نظرات بییندگان :