داستان کودکانه کلاه بافتنی

داستان کودکانه کلاه بافتنی

میل های بافتنی قبول کردند. کلاف کاموا را بافتند و بافتند تا یک کُلاه شد. کاموا گفت: «بَه بَه، چه کُلاه قشنگی شدم! امّا هنوز یک چیز کوچولو توی دل من تکان می خورَد

داستان کودکانه کلاه بافتنی

کلاه بافتنی

یکی بود، یکی نبود. یک کلافِ کاموا بود که فکر می کرد یک چیز کوچولو توی دلش تکان تکان می خورَد. یک روز، راه اُفتاد و رفت پیش میل های بافتنی و گفت: «می شود من را ببافید تا چیزی که توی دل من است، به دنیا بیاید؟ »

میل های بافتنی قبول کردند. کلاف کاموا را بافتند و بافتند تا یک کُلاه شد. کاموا گفت: «بَه بَه، چه کُلاه قشنگی شدم! امّا هنوز یک چیز کوچولو توی دل من تکان می خورَد! »

میل های بافتنی، دو تا بَند هم برای کلاه بافتند. کاموا گفت: «چه بندهای بلند و خوبی! امّا هنوز آن چیز کوچولو توی دل من تکان می خورَد! »

میل های بافتنی فکر کردند و فکر کردند. ناگهان گفتند: «آهان، فهمیدیم چی توی دلت جا مانده! الآن درستش می کنیم! »

آن وقت با بقیّه ی کاموا، یک مَنگوله ی خوشگل و بَلا برای کلاه درست کردند. کلاه مَنگوله دار با خوش حالی گفت: «راحت شدم! همین بود که توی دلم تکان می خورد. » و مَنگوله اش را تکان تکان داد

نظرات بییندگان :