داستان کودکانه پیشی ریزه گربه سر به هوا

داستان کودکانه پیشی ریزه گربه سر به هوا

فردا صبح زود کوکب خانم به خانه برگشت.وقتی پیشی ریزه را دید با خودش گفت:«بیچاره گربه کوچولو!حتماً نمی تونه از دیوار بالا بره و برگرده پیش پدر و مادرش، باید کمکش کنم...» رفت و

به نام خدا

داستان کودکانه پیشی ریزه گربه سر به هوا

گربه

یکی بود یکی نبود ، خانم  و آقای گربه، یک پسر خوشگل داشتند که خیلی کوچولو بود.برای همین اسمش را پیشی ریزه گذاشته بودند. پیشی ریزه روی دیوار یک خانه که درختان بلندی داشت و شاخه های درخت انگور آن روی دیوارها آویزان بود، در کنار پدر و مادرش زندگی می کرد. او نمی توانست مثل آنها راحت از دیوار بالا و پایین برود.خانه ای که گربه ها روی دیوارش زندگی می کردند،مال پیرزن تنهایی به نام کوکب خانم بود؛او بعضی وقت ها به خانه ی اقوامش می رفت و چندروزی پیش آنها می ماند.

یک شب پیشی ریزه داشت روی دیوار راه می رفت و به  ستاره ها نگاه می کرد و با خودش می گفت:« چقدر ستاره ها قشنگند! کاش می شد آنها را بگیرم ! کاش می توانستم با آنها بازی کنم!» او همین طور سر به هوا راه می رفت و متوجه نبود که پایش را کجا می گذارد.ناگهان پایش لغزید و از پشت بام  افتاد توی حیاط خانه ی کوکب خانم. پیشی ریزه ترسید و با صدای بلند میو میو کرد.مامانش با وحشت داد کشید:«میومیو!زود باش بیا بالای دیوار پیش من...» اما پیشی ریزه هرکاری کرد نتوانست از دیوار بالا برود.توی حیاط راه می رفت و میومیو می کرد.خانم و آقای گربه هم از روی دیوار میومیو می کردند و او را صدا می زدند.سروصدای پیشی ریزه و پدر و مادرش همسایه های کوکب خانم  را ناراحت کرد،اما کوکب خانم در خانه اش نبود تا به پیشی ریزه کمک کند. آن شب خانم و آقای گربه روی دیوار نشستند و از پیشی ریزه که گوشه ی حیاط خوابش برده بود، مراقبت کردند.

فردا صبح زود کوکب خانم به خانه  برگشت.وقتی پیشی ریزه را دید با خودش گفت:«بیچاره گربه کوچولو!حتماً نمی تونه از دیوار بالا بره و برگرده  پیش پدر و مادرش، باید کمکش کنم...» رفت و یک نردبان آورد و کنار دیوار گذاشت.خانم گربه تا نردبان را دید خوشحال شد و به پیشی ریزه گفت:«میومیو پسر گلم، عزیز دلم، زودباش برو رو نردبون و از پله هاش بیا بالا و بپر روی دیوار. زودباش پسرم... »

پیشی ریزه هم دوید و با زحمت از نردبان بالا رفت و روی دیوار پرید و پیش پدر و مادرش برگشت.خانم گربه با خوشحالی پیشی ریزه را بوسید ونوازشش کرد.آقا گربه هم گفت:«خداراشکر!حالا که کوکب خانم به پیشی ریزه کمک کرد تا بتونه پیش ما برگرده، ما هم باید به اون کمک کنیم..»

خانم گربه با تعجب پرسید:«چه کمکی؟»

آقا گربه جواب داد:«باید این پیشی ریزه ی پرسرو صدای شیطون را از این جا ببریم تا با سرو صدا و شیطنت هاش، مزاحم کوکب خانم نباشه.»

خانم گربه گفت:«راست میگی، منم با تو موافقم.بیا تا به پشت بام دیگه ای بریم.»

آنها راه  افتادند و از آنجا به  پشت بام دیگری رفتند.پیشی ریزه که از این اتفاق خیلی ناراحت شده بود،دیگر سر به هوا راه نمی رفت و همیشه مواظب بود که پایش نلغزد و از دیوار پایین نیفتد. گربه ها هنوز هم روی دیوار زندگی می کنند،اما پیشی ریزه دیگر کوچولو نیست.او حالا گربه ی بزرگ و زیبایی شده که از تمام دیوارها به راحتی بالا می رود و پایین می آید و شب ها آسمان و ستاره ها را نگاه می کند.اگر شب ها به دیوار خانه ها نگاه کنید شاید بتوانید پیشی ریزه ی ملوس و بامزه را ببینید که نشسته و دست و رویش را می لیسد و به آسمان نگاه می کند.

نظرات بییندگان :