داستان کودکانه سنگ

داستان کودکانه سنگ

یک نان سنگک داغ بود.قصه سنگ غرغرو از جایی شروع شد که پسرکی نان سنگک خرید. سنگ غرغرو داد زد : ای وای سوختم! چه هوای گرمی! چه جای داغی!

داستان کودکانه سنگ 

نان سنگک

سنگ غرغرو بود.سنگ غرغرو نه توی رودخانه بود ، نه توی باغچه . نه توی خرابه . او توی یک نان سنگک داغ بود.قصه سنگ غرغرو از جایی شروع شد که پسرکی نان سنگک خرید. سنگ غرغرو داد زد : ای وای سوختم! چه هوای گرمی! چه جای داغی!

دست پسرک ، صدای سنگ را شنید. او را از نان کند و پرت کرد. سر سنگ خورد به زمینداد زد: ای وای سرم ! چه جای بدی!

پای آقای نانوا صدا را شنید. لگدی به او زد. سنگ غرغرو پرت شد و خرد به دیوار. داد زد : آی وای کمرم!...

گربه ای که کنار دیوار خوابیده بود ، بیدار شد. با پنجه اش  سنگ را پرتاب کرد توی جوی آب. سنگ جیز و ویز کرد. قلپ قلپ آب خورد. رفت ته جوی آب . آرام شد و گفت: به به ، چه جای خنکی! چه جای باصفایی!

و همان جا ماند و دیگر غر نکرد.

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :