داستان کودکانه ستاره و چوپان

داستان کودکانه ستاره و چوپان

يك شب، شانه ى فيروز ه اى از دستش افتاد. لاى ابرها ليز خورد و افتاد توى يك صحرا، پيش پاى يك چوپان تنها. چوپان زير درخت نشسته بود و نى می زد. شانه ى فيروز ه اى را ديد و برداشت

داستان کودکانه ستاره و چوپان

داستان چوپان کارتونی

بود و بود، توى آسمان كبود، يك ستاره بود. ستاره نگو، يك تكّه ماه!سفيدِ سفيد، تو شب سياه.

شب كه می شد به ماه می گفت: « تو در نيا، تا من بيام .»

بعد هم می آمد و می نشست روى يك تكّه ابر. موهايش را شانه می زد. شانه ي فيروزه می زد. از موهايش طَبق طَبق نور می پاشید روى زمين. سبد سبد، نقره می ریخت به آن پايين.

يك شب، شانه ى فيروز ه اى از دستش افتاد. لاى ابرها ليز خورد و افتاد توى يك صحرا، پيش پاى يك چوپان تنها. چوپان زير درخت نشسته بود و نى می زد. شانه ى فيروز ه اى را ديد و برداشت. يك تارِ موى نقر ه اى روى شانه بود. چوپان دلش را بست به تار مو و رفت بالا. بالاى بالا. تا رسيد به آسمان. ستاره را ديد و شانه اش را داد. بعد هم نشست روى ابرها ، براى ستاره ،نى زد. ستاره شاد شد و دل چوپان را روشن كرد.


نظرات بییندگان :