داستان کودکانه ستاره و شب

داستان کودکانه ستاره و شب

یک ستاره بود که یک شب داشت . شبش را خیلی دوست داشت. غروب ها که خورشید می رفت پش کوه ، شبش را پهن می کرد و می نشست رویش. آن وقت بقیه ی ستاره ها یکی یکی می آمدند

داستان کودکانه ستاره و شب

داستان ستاره کارتونی

یک ستاره بود که یک شب داشت . شبش را خیلی دوست داشت. غروب ها که خورشید می رفت پش کوه ، شبش را پهن می کرد و می نشست رویش. آن وقت بقیه ی ستاره ها یکی یکی می آمدند و کنارش می نشستند.  یک روز ستاره شبش را برداشت و از آسمان رفت. آسمان بی شب شد. ستاره ها غمگین شدند. کلاغ ، آن ها را دید . دلش سوخت . رفت وسط آسمان، بال هایش را باز کرد و شب شد. ستاره ها خوش حال شدند. روی بال کلاغ نشستند. بال کلاغ نقره باران شد.


نظرات بییندگان :