داستان کودکانه ستاره و آب

داستان کودکانه ستاره و  آب

ستاره، هر شب بدو بدو می رفت تا آخر دريا. آن جا كه آسمان به آب نزديك بود. می رفت تا توى آب، عكس خودش را تماشا كند. ببيند كه چه طورى برق می زند، چه قدر قشنگ است .

داستان کودکانه ستاره و  آب

ستاره دریایی کارتونی

ستاره، هر شب بدو بدو می رفت تا آخر دريا. آن جا كه آسمان به آب نزديك بود. می رفت تا توى آب، عكس خودش را تماشا كند. ببيند كه چه طورى برق می زند، چه قدر قشنگ است . . .

يك شب، خودش را به آخر دريا رساند. آب را نگاه كرد. تا عكس خودش را ببيند. امّا يك ستاره دريايى را ديد. ستاره دريايى برق نمی زد. قشنگ هم نبود. تازه، يك عالمه تيغ هم داشت! ستاره آسمان شنيد كه ستاره دريايى می گويد: وای ! امشب عكس من افتاده توى آسمان.من چه قدر قشنگم! چه برقى می زنم .

ستار ه ى آسمان، سر جايش بى حركت  ماند. تكان نخوردتا ستاره دريايى نفهمد كه اين عكس خودش نيست.


نظرات بییندگان :