داستان کودکانه زنگ آخر

داستان کودکانه زنگ آخر

امّا كي گفته من نمي توانم؟ تمام نيرويم را در عقربه ي بزرگم جمع مي كنم و چند دقيقه به جلو مي پرم. مكث كوتاهي مي كنم و باز مي پرم

داستان کودکانه زنگ آخر دانش آموزان کارتونی

آن بالا خوب مي بينم. مي توانم تمام حركتهايشان را زير نظر داشته باشم. ببينم كدامشان انگشت توي دماغش مي كند، كدام ميزش را خط خطي مي كند، كدام يواشكي بغل دستي اش را نيشگون مي گيرد. خيلي وقتها از كارهايشان خند ه ام مي گيرد؛ البتّه بيصدا. امروز حواسم به ته كلاس است. پيش آن پسر كوچولوي كنار پنجره. چه قدر آشفته و بي تاب است! سعي مي كنم حدس بزنم: شايد صبحانه نخورده و گرسنه است. شايد مادربزرگش مريض شده. شايد مشق هايش را ننوشته و نگران است. حواسش به معلّم نيست. حواسش به من است و من از كُندي حركت عقربه هايم خجالت مي كشم. خيلي سخت است ناراحتي كسي را ببيني و نتواني كاري بكني. امّا كي گفته من نمي توانم؟ تمام نيرويم را در عقربه ي بزرگم جمع مي كنم و چند دقيقه به جلو مي پرم. مكث كوتاهي مي كنم و باز مي پرم. تا حالا توي عمرم چنين كارى نكرده بودم. با پَرش آخر، آنقدر به عقربه ام فشار مي آورم كه صداي غيژژژژژژژژ مي دهد. معلّم سر برمي گرداند. لحظه ای با تعجّب به من خيره مي شود و آهي مي كشد. بعد كتابش را مي بندد و اجازه مي دهد بچّه ها وسايلشان را جمع كنند و بروند. پسر كوچولوي كنار پنجره به من لبخند می زند.


نظرات بییندگان :