داستان کودکانه دو سنگ

داستان کودکانه دو سنگ

دو تا سنگ بودند، يكي سياه، يكي سفيد. يكي اينور رود، يكي آ نور رود. سنگ ها دوست داشتند كنار هم باشند. باهم درد دل كنند. رازهايشان را به هم بگويند

داستان کودکانه دو سنگ

شعر جنگل و سنگ

دو تا سنگ بودند، يكي سياه، يكي سفيد. يكي اينور رود، يكي آ نور رود. سنگ ها دوست داشتند كنار هم باشند. باهم درد دل كنند. رازهايشان را به هم بگويند. امّا رودخانه خيلي بزرگ بود. خيلي هم گود بود. بر اي همين سنگه ا نمي توانستند بروند پيش هم. مجبور بودند دور از هم باشند، بسوزند و بسازند. يك روز قورباغه ها، قورقور، شيپور زدند و گفتند: «آهاي آهاي خبر خبر! ماهي طلايي داره می يآد اين طرف. هر آرزويي داريد بهش بگيد. ماهي طلایي همه ي آرزوتونو برآورده مي كنه. آهاي آهاي! نكنه يه وقت يادتون بره. نكنه يه وقت خواب بمونيد! »

سنگ ها خوش حال شدند. ذوق كردند. ماهي طلايي از راه رسيد. از سنگ ها آرزويشان را پرسيد. سنگ سياه آرزو كرد برود آن طرف رود. سنگ سفيد هم آرزو كرد بيايد اين طرف رود.

آرزويشان برآورده شد.

حالا سنگ سياه آن طرف رود بود.

سنگ سفيد اين طرف رود.

ماهي طلايي هم رفته بود!


نظرات بییندگان :