داستان کودکانه خیاط خیاط

داستان کودکانه خیاط خیاط

دو­قلوها به­هم نگاه می ­کردند، اما دیگر دیرشده بود. همان موقع مشتری آمد تا لباسش را ببرد و همین­ که چشمش به لباس کج افتاد، گفت:

داستان کودکانه خیاط خیاط

خیاط - داستان کودکانه -داستان برای کودکان

     دوخواهردوقلو بودند، که به جزخرابکاری کار دیگری بلد نبودند. یک ­بار تصمیم گرفتند آشپزی کنند، یک آشپزی دوقولویی! معلوم است غذا یا شور بود یا بی ­نمک.

     آن­ ها درآشپزی هم مثل کارهای دیگرموفّق نشدند. بعد تصمیم گرفتند خیّاط شوند! یک خیّاطی دونفره!

     آن ­ها یک مغازه زدند و اسمش را گذاشتند: «خیّاط خیّاط» چه اسم عجیبی!

     یکی از دوقولوها لباس را قیچی می­ کرد و دیگری می ­دوخت. وای چه خرابکاریی شده بود. اوّلین لباس را کج دوخته بودند…

     دو­قلوها به­هم نگاه می ­کردند، اما دیگر دیرشده بود. همان موقع مشتری آمد تا لباسش را ببرد و همین­ که چشمش به لباس کج افتاد، گفت:

     «وای چه مدل جدیدی!»

     یکی از دو­قلوها خندید و گفت: «شاید!»

     ازآن به بعد دوقلوها هر روز یک لباس اختراع می­کردند. لباس­ های کج وکوله وعجیب و غریب! آن­ها خیلی زود معروف شدند، چون لباس ­هایشان با همه ­ی لباس­ها فرق داشت. هنوز هم دوقلوها توی­«خیّاط خیّاط» مشغولند، برای همین  هر روز مردم لباس­ های عجیب­تر از روز قبل می ­پوشند!

 

مهدکودک  داستان راستان  قصص قرآنی   داستان مذهبی  سرگذشت  ماجرا  داستان کوتاه  داستان های کوتاه  داستان کودکانه کوتاه  داستان کودکانه با تصویر  داستان کودکانه  قصه شب   قصه کودکان  قصه کودکانه  شعر کودک  شعرکودکانه  ترانه کودکانه  داستان کودکانه  کودکان  بچه گانه  کودک  کودکی  بچه  لالایی  متن شعر  شعر زیبا  اشعار کودکانه  اشعار زیبا


نظرات بییندگان :
مطالب مشابه :