داستان کودکانه خروس تنبل من

داستان کودکانه خروس تنبل من

دو روز گذشت ، ولی خروس هیچ قوقولی نگفت. عمه جان مامان خیلی از دستش عصبانی بود. بعد از ظهر رفت توی حیاط و با او دعوا کرد. گفت : خروس های شهر ما صبح های زود چنان قوقولی می گویند

داستان کودکانه خروس تنبل من 

داستان خروس تنبل

عمه جان مامان گفت: اینجا دیگر چه شهریست؟ صبح ها به جای صدای خروس ، بوق ماشین آدم را بیدار می کند

و همین شد که یک خروس برایم خرید.

دو روز گذشت ، ولی خروس هیچ قوقولی نگفت. عمه جان مامان خیلی از دستش عصبانی بود. بعد از ظهر رفت توی حیاط و با او دعوا کرد. گفت : خروس های شهر ما صبح های زود چنان قوقولی می گویند که تا هفت محله صدایشان می رود. اگر تا فردا قوقولی نگویی می گذارمت توی قابلمه.

دلم برای خروسم سوخت.دوست نداشتم او را توی قابلمه بگذارند و بپزند و بخورند.برای همین ، سعی کردم به او یواشکی قوقولی قوقو یاد بدهم. ولی او اطلا یاد نمی گرفت. چاره ای نبود . صبح خیلی زود بیدار شدم ، پنجره را باز کردم و یک قوقولوی بلند گفتم.

صدای عمه جان مامان را شنیدم که با صدای بلند می گفت: بالاخره این خروس تنبل یک قوقولی گفت. ولی نمی دانم چرا صدایش با خروس های دیگر این قدر فرق می کند.

نظرات بییندگان :