داستان کودکانه بشقاب جادویی و بچه غول

داستان کودکانه بشقاب جادویی و بچه غول

یک روز بشقاب جادویی صدای گریه شنید. به طرف صدا رفت.بچه غول را دید که نشسته بود و گریه می کرد.پرسید : « چرا گریه می کنی؟ » بچّه غول،بلندتر گريه كرد.بشقاب جادویی پرسید: « پدر و

داستان کودکانه بشقاب جادویی و بچه غول

شعر بشقاب غول

یک روز بشقاب جادویی صدای گریه شنید. به طرف صدا رفت.بچه غول را دید که نشسته بود و گریه می کرد.پرسید : « چرا گریه می کنی؟ » بچّه غول،بلندتر گريه كرد.

بشقاب جادویی پرسید: « پدر و مادرت را  می خواهى؟  »

بچه غول جواب داد :« نه، پدر و مادرم كه خوردنى نیستند. من گرسنه ام،غذا می خواهم. »  

بشقابِ جادويى دلش به حال بچّه غول سوخت.آن وقت دور خودش چرخید . هم بزرگ شد ، هم پُر از غذا شد.

بچّه غول باخو شحالى غذاها را خورد.بعد هم، ميوه خواست.

بشقابِ جادويى ، پُر از ميوه شد.بچّه غول ميو ه ها را هم خورد!

بشقاب جادویی می خواست برود . اما بچه غول او را گرفت و گفت : « نمی گذارم بروى!تو مال ما می شوى.باید بمانی تا به پدر و مادر من هم غذا بدهی »

 بشقابِ جادويى ترسيد.فكرى كرد و گفت : «  باشد، می مانم!پس حالا چشم هایت را ببند تا برایت قصّه بگویم »

بشقابِ جادويى، براى بچّه غول، يك بشقاب قصّه گفت.بچّه غول خوابش گرفت و خوابید. بشقاب جادويى از توى بغل بچّه غول، بيرون پريد و فرار كرد.

نظرات بییندگان :