داستان کودکانه بزغاله سیاه

داستان کودکانه بزغاله سیاه

زغاله ي سياه به خالش نگاه می کرد و می گفت: « جانمى جان، من يك خالِ سفيد دارم .» و خو شحالى می کرد. ولى بزغاله ي سفيد به خالش نگاه می کرد و می گفت: « واى چه بد!من

داستان کودکانه بزغاله سیاه

بزغاله سیاه

يك بزغاله بود سياهِ سياه.فقط يك خالِ سفيد داشت.

يك بزغاله بود سفيدِ سفيد فقط يك خالِ سياه داشت.

بزغاله ي سياه به خالش نگاه می کرد و می گفت: « جانمى جان، من يك خالِ سفيد دارم .» و خو شحالى می کرد.

 ولى بزغاله ي سفيد به خالش نگاه می کرد و می گفت: « واى چه بد!من يك خالِ سياه دارم »و غصه می خورد.

يك روز بزغاله ي سفيد رسيد به بزغاله ي سياه و گفت:« خوش به حال تو که اینقدر خوش حالی ! پوستت را می دهی به من تا من هم خوش حال شوم؟»

بزغاله سیاه گفت: «بله كه می دهم.»

بعد هم پوست سياهش را داد. بعد هم پوست را پوشید و گفت: « جانمى جان، من يك خالِ سياه دارم .»

ولى آن يكى بزغاله به خالِ سفيدش نگاه كرد و گفت : « چه بد!حالا من يك خالِ سفيد دارم. » و باز هم غصّه خورد.

نظرات بییندگان :