داستان کودکانه بزغاله سر به هوا

داستان کودکانه بزغاله سر به هوا

یک بزغاله بود سر به هوا. یک روز وقتی داشت این ور و آن ور می پرید ، افتاد توی چاله. ترسید و شروع کرد به مع مع کردن. مع مع ...مع مع

داستان کودکانه بزغاله سر به هوا

بزغاله سر به هوا

یک بزغاله بود سر به هوا. یک روز وقتی داشت این ور و آن ور می پرید ، افتاد توی چاله. ترسید و شروع کرد به مع مع کردن. مع مع ...مع مع

امّا كسى صدايش را نشنيد. مَع مَع هايش يكى يكى افتادند توى چاله، و روى هم جمع شدند.

بزغاله آنقدر مَع مَع كرد تا صدايش تمام شد.چاله پُر شد از مَع مَع هاى او.

بزغاله جستى زد و از روى مَع مَع ها پريد بالا.افتاد سرِ چاله.خيلى خو شحال شد.خواست مادرش را صدا كند.امّا ديد صدا ندارد چون مَع مَع هايش تَه چاله مانده بود. سرِ چاله نشست، غصّه خورد و گريه كرد. اشك هايش چِك چِك افتاد توى چاله. چشمه كه ته چاله خواب بود صداى چِك چِك را شنيد.از خواب پريد. قُلى زد. قُل قُلى زد، از توى چاله بالا آمد و مَع مَع هاى بزغاله را هم با خودش آورد. مَع مَع ها از روى چشمه پريدند توى دهان بزغاله.بزغاله با شادى گفت : « مَع... مَع... »

مادرش صدايش را شنيد و آمد دنبالش.بزغاله خو شحال شد. سرش را پايين انداخت و دنبال مادرش رفت.




نظرات بییندگان :