داستان کودکانه ارباب ظالم

داستان کودکانه ارباب ظالم

شیطان گفت:« می دانم که تو خیلی دلت می خواهد کارگر مفت و مجانی داشته باشی. اگر این بچه به دست تو بیفتد بزرگش می کنی تا در آینده برایت مفت و مجانی کارکند.اما من این بچه را

داستان کودکانه ارباب ظالم

شیطان

یکی بود  یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

روزی روزگاری ارباب بداخلاق و ظالمی بود که زمین های زراعتی زیادی داشت و کارگران و رعیت های زیادی برایش کار می کردند.ارباب ظالم  به رعیت ها و کارگرانش رحم نمی کرد و اگر یکی از آن ها برخلاف میل او کاری انجام می داد، با چوب به جانش می افتاد و کتکش می زد.

روزی ارباب داشت به  سوی زمین هایش می رفت که شیطان  را روبروی خود دید.شیطان با  او سلام و احوالپرسی کرد و پرسید:« روزگارت چگونه می گذرذ؟»

ارباب گفت:«شکرخدا روزگارم خوب است.تو چطوری؟» شیطان جواب داد:« من با هرچه مردم  به من می دهند زندگی می کنم.حالا بگو کجا داشتی می رفتی؟»

ارباب گفت:«به مزرعه می روم.این رعیت های تنبل و بیکاره، تا زور بالای سرشا ن نباشد کار نمی کنند.اصلاً وجدان ندارند.فقط از شیطان می ترسند.آن ها اگر تو را ببینند،جای ده نفر کار می کنند. بیا تا با هم به مزرعه برویم.»

شیطان قبول کرد و هر دو به  سوی مزرعه رفتند.در راه  پسرچوپانی را دیدند که داشت گوسفند می چراند.ناگهان یکی از گوسفندانش فرار کرد و به  یک مزرعه ی سیب زمینی وارد شد و شروع به دویدن کرد. گوسفند روی محصولات می دوید و آن ها را پایمال می کرد.پسرچوپان هرچه  به دنبال گوسفند دوید نتوانست او را بگیرد؛سرانجام ایستاد و با عصبانیت داد کشید:«گوسفند لعنتی! کاش به دست شیطان می افتادی!»

ارباب همین که حرف های چوپان را شنید به  شیطان گفت:«شنیدی چوپان چه گفت؟او آرزو کرد گوسفند به دست تو بیفتد.زود باش گوسفند را بگیر و برای خودت نگه دار!»

شیطان گفت:«درست می گویی، ولی من این کار را نمی کنم چون ارباب این  چوپان حتماً پوست او را می کند.او گوسفند را از ته دل به من نبخشید.او از روی خشم و ناراحتی چیزی گفت ولی دلش رضا نیست.»

ارباب دیگر حرفی نزد و همراه شیطان به راهش ادامه داد.توی راه، نزدیک مزرعه ای صدای گریه ی نوزادی را شنیدند که مادرش در مزرعه سرگرم درو  بود.کودک گریه می کرد ولی مادرش آن قدر کار داشت که به او توجه نمی کرد. صدای گریه هر لحظه  بلندتر می شد. سرانجام طاقت مادر تمام  شد و شروع کرد به نفرین کردن کودک که:«مگر نمی بینی  من کار دارم؟ چرا این قدر گریه می کنی؟ الهی که به دست شیطان گرفتارشوی!»

ارباب رو به  شیطان کرد و گفت:«شنید این  زن چه گفت؟ او بچه اش را به تو بخشید.برش دار و با خودت  ببر و بزرگش کن تا برده و غلامت شود.»

شیطان گفت:« می دانم که تو خیلی دلت می خواهد کارگر مفت و مجانی داشته باشی. اگر این بچه  به دست تو بیفتد بزرگش می کنی تا در آینده  برایت مفت و مجانی کارکند.اما من این  بچه  را برنمی دارم چون مادرش او را از صمیم قلب نفرین نکرد.مادر است، خسته شده و چیزی گفته اما دلش رضا نیست.»

ارباب ساکت شد و همراه  شیطان  رفت تا به مزرعه ی بزرگ خودش رسید. رعیت ها همین که اربابشان  را دیدند، دستپاچه  شدندو گفتند:«وای به حال ما!بازهم این  بی وجدان آمد.الهی به دست شیطان  بیفتد تا از دستش خلاص شویم!»

ارباب حرف های رعیت ها را شنید و ترسید.شیطان با چشمان  ترسناکش به او خیره  شده بود.مرد با دستپاچگی گفت:«این رعیت ها که از ته دلشان حرف نمی زنند، همین جوری یک چیزی بر زبان می آورند وگرنه آنها از من کینه ای به دل ندارند.»

شیطان گفت:«اتفاقاً آنها این حرف ها را از ته دلشان زدند.چون تو آنها را آنقدر آزار داده ای که چشم دیدنت  را ندارند.حالا تو به دست من افتاده ای و راه فرار نداری.»

شیطان پس از این حرف ها دیگر به مرد مهلت نداد تا حرفی بزند. او را در کیسه اش انداخت و به  سوی جهنم حرکت کرد.


نظرات بییندگان :