داستان بچه گانه قاشق و چنگال

داستان بچه گانه  قاشق و چنگال

قاشق، دور سفره چرخى زد و گفت : كاشكى امشب چلو كباب داشتيم. بعد روی بشقاب پرید.بشقاب لب پریده برایش خواند: دنگ ! دنگ ! دنگ !

داستان بچه گانه قاشق و چنگال 

شعر بشقاب

قاشق، دور سفره چرخى زد و گفت : كاشكى امشب چلو كباب داشتيم.

بعد روی بشقاب پرید.بشقاب لب پریده برایش خواند: دنگ ! دنگ ! دنگ !

چنگال گفت : امشب ماکارونی داریم. حالا می بینی!.

بعد هم روى بشقاب كوبيد.آن وقت، سه تايى با هم خواندند:«! دَنگ و دَنگ و دَنگ »

سفره رنگ  پريده، خمياز ه اى كشيد.

چیزی نگذشت قابلمه با شكمِ گرد و قُلمبه اش از راه رسيد.

بشقاب لب پريده عقب رفت تا جا براى قابلمه باز شود.

بعد هم گفت: « سو...سو...سوپه غذا. ش ...ش ...ش ...، شكر خدا سو...»

قاشق و چنگال هم روى بشقاب كوبيدند و خواندند: «. سو...سو...سو... سوپه غذا. ش ...ش ...ش ... شكرِ خدا.

  

نظرات بییندگان :