داستان بچه گانه قابلمه

داستان بچه گانه قابلمه

قابلمه داشت غذا می پخت . خاله سوسکه را گوشه آشپزخانه دید . جیغ کشید و از حال رفت. دیگر نتوانست غذا را بپزد. ظهر شد آشپزباشی آمد که غذا را بکشد. دید غذا نپخته است. با خودش گفت

داستان بچه گانه قابلمه

شعرهای زیبای کودکانه  قابلمه کارتونی

قابلمه داشت غذا می پخت . خاله سوسکه را گوشه آشپزخانه دید . جیغ کشید و از حال رفت. دیگر نتوانست غذا را بپزد. ظهر شد آشپزباشی آمد که غذا را بکشد. دید غذا نپخته است. با خودش گفت : این قابلمه دیگر کهنه شده است. خوب غذا نمی پزد. باید یک قابلمه نو بخرم.

قابلمه غصه دار شد. زار زار گریه کرد. خاله سوسکه جلو آمد و پرسید : چی شده ؟ چرا گریه می کنی؟

قابلمه جیغ زد و گفت : برو ، برو ! من از تو می ترسم.

خاله سوسکه گفت : چرا می ترسی؟ من که با تو کاری ندارم.

قابلمه گفت : هر وقت تو را می بینم ، نمی توانم غذا بپزم. می خواهند یک قابلمه دیگر به جای من بیاورند.

خاله سوسکه خیلی مهربان بود. دلش سوخت.فردای آن روز از آشپزخانه اسباب کشی کرد و رفت تا قابلمه ، غذایش را بپزد.


نظرات بییندگان :