داستان بچه گانه بشقاب ترک خورده

داستان بچه گانه بشقاب ترک خورده

یك بشقاب بود كه دلش تَرَك خورده بود.بشقابِ تَرَك خورده، هميشه می ترسيد كه تَرَكش بيشتر شود و از وسط نصف شود.او از غذاى داغ می ترسيد. از قاشق می ترسید.از چنگال مى ترسید

داستان بچه گانه بشقاب ترک خورده

بشقاب ترک خورده

يك بشقاب بود كه دلش تَرَك خورده بود.بشقابِ تَرَك خورده، هميشه می ترسيد كه تَرَكش بيشتر شود و از وسط نصف شود.او از غذاى داغ می ترسيد. از قاشق می ترسید.از چنگال مى ترسيد.از ترسش نمی خواست سر سفره بيايد.هميشه گوشه ي كُمد می نشست و غصّه می خورد.تا اين كه يك روز از تنهايى و بيكارى خسته سد راه افتاد و رفت پیش دکتر قابلمه. گفت: دکتر جان، من يك تَرَك دارم.

دکتر قابلمه، بشقاب را معاينه كرد و گفت : این که ترک نیست جانم فقط يك خط است.شايد یک بچّه، با خودکار روی تو خط کشیده.

بعد هم ابر ظرفشويى را صدا كرد و گفت : پرستار، اين خط را پاك  کن.

خط پاك شد.بشقاب با خو شحالى رفت به خانه. او می خواست آماده شود تا برود سر سفره.

 

نظرات بییندگان :