داستان بچه گانه بزغاله عینکی

داستان بچه گانه بزغاله عینکی

يك بزغاله بود عينكى.وقتى عينك داشت همه چيز را بزرگ می دید.وقتى عينك نداشت همه چيز را كوچك می دید. يك روز رفته بود به صحرا، يك توله سگ ديد.فكر كرد گرگ است.پا گذاشت

داستان بچه گانه بزغاله عینکی

گوسفند عینکی

يك بزغاله بود عينكى.وقتى عينك داشت همه چيز را بزرگ می دید.وقتى عينك نداشت همه چيز را كوچك می دید. يك روز رفته بود به صحرا، يك توله سگ ديد.فكر كرد گرگ است.پا گذاشت به فرار.آن قدر تند دويد كه عينكش افتاد.برگشت كه عينكش را پيدا كند، يك گرگ جلوى رويش پيدا شد.گرگ گفت : «! بيا جلو كه م ىخواهم بخورمت »

بزغاله فكر كرد يك توله سگ است.گفت : «برو دنبالِِِِ كارَت،حوصله ي شوخى ندارم  »

گرگ گفت : « من هم شوخى ندارم!بيا جلو كه دارم ازگرسنگی می میرم. »

بزغاله عصبانى شد.رفت عقب، آمد جلو.دويد كه با كلّه بزند به شكم گرگ.گرگ دهان گند ه اش را باز كرد.بزغاله رفت توى شكم گرگه. ديد جايش خيلى تنگ است.خيال كرد توى شكم مامانش است و هنوز به دنيا نيامده. هنوز هم كه هنوز است بزغاله همان جاست و

منتظر است كه به دنيا بيايد....

 

نظرات بییندگان :