داستان بچه گانه بزغاله ترسو

داستان بچه گانه بزغاله ترسو

یك دفعه، چشمش به قُلمبه هاى روى سر بزغاله افتاد، خنديد و گفت : « بَه بَه، مبارك است!شاخهايت هم كه دارد در می آید بزغاله گفت : «شاخ؟! اينها شاخ است؟ پس چرا مثل شاخهاى بابا تیز نیست؟»

داستان بچه گانه بزغاله ترسو

بزغاله کارتونی

بزغاله تشنه بود.رفت كنار رودخانه تا آب بخورد. خم شد و عكس خودش را توى آب تماشا كرد.ديد كه دوتا قُلمبه ي كوچك روى سرش درآمده .ترسيد و گفت: « واي ! چه بلايي به سرم آمده؟ »

خيلى ناراحت شد.رفت و يك گوشه نشست و غصّه خورد.

مادرش ديد كه او بازى نمی کند.علف نمی خورد. مَع مَع نمی کند. فكر كرد كه مريض شده.آمد كنارش و گفت: « بگذار ببينم تب دارى يا نه؟ »

يك دفعه، چشمش به قُلمبه هاى روى سر بزغاله افتاد، خنديد  و گفت : « بَه بَه، مبارك است!شاخهايت هم كه دارد در می آید  بزغاله گفت : «شاخ؟! اينها شاخ است؟ پس چرا مثل شاخهاى بابا تیز نیست؟»

مامان بزى گفت: «صبر كن.شا خهاى تو هم بلند و  تيز  می شود .» بزغاله خيلى خو شحال شد. پريد و دويد و به كنار رودخانه رفت. مي خواست يك بار ديگر عكس خودش را در آب ببيند.

نظرات بییندگان :