ارث پدر - محمدرضا یوسفی

شعرهای زیبای کودکانه - گلچینی از بهترین شعرهای بچه گانه - اشعار بسیار زیبای کودکان در سایت کودکان ما

پدرم وقتی مرد، همه ی خیابان ها چراغانی بود. ماشین ها بوق می زدند و از خیابان ها می گذشتند. مردم ، شادی می کردند و به هم شیرینی می دادند. هر کسی از کنار پدرم رد می شد، سکه ای به طرف او می انداخت. من گریه می کردم ، دور و بر پدرم پر از پول بود.

  ناگهان پدرم از جایش بلند شد؛ همه ی سکه ها را جمع کرد و گفت" می بینی پسر! مردم مرده ی مرا بیش تر از زنده ام دوست دارند. امشب ، یک شام حسابی می خوریم؛ گوشه ی خیابان نمی خوابیم؛ مثل آدم زنده ها زندگی می کنیم؛ بیا!"

 از آن روز ، پدرم هفته ای دو سه بار می مرد و من بالای سرش زار زار گریه می کردم. اما یک دفعه ، پدرم راست راستی مردو دیگر از جایش بلند نشد.

تنها ارثی که از پدرم به من رسید، مردن و زنده شدن است؛ آن هم هفته ای چند بار! خیلی سخت است، خیلی!

از کتاب : بچه خیابانی ها

نوشته : محمدرضا یوسفی

منبع : شعر و مسائل ادبیات کودکان و نوجوانان

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :